|
امروز شنبه ٢١ آوگوست ، ٣١ مرداد و اول ماه رمضان هست...
دیروز از مدرسه که اومدم داشتم مثل هر روز گزارش کارهای مدرسه رو به مامان میدادم، در حین لباس عوض کردن به مامان گفتم:" نمیخوای یه نگاهی به دندون لق من بکنی؟"
مامان هم از خدا خواسته گفت : " بیا ببینم"
وقتی دهنم رو باز کردم، مامان یه نگاهی به داخلش انداخت و پرید با حالتی سراسیمه و نگران گوشی تلفن رو برداشت و به خاله راحله- مامان امیرحسین- که دندون پزشکه زنگ زد و ازش یه چیزایی پرسید و بعد دوباره اومد توی اتاق سر وقت من و دندونم!
بهش گفتم : " مامان چی شد که یه دفعه قهر کردی؟"
گفت: " قهر نکردم که نگران شدم، آخه قبل از اینکه اون دندونت که لقه بیافته دندون زیریش در اومده!، خاله راحله گفته که اشکالی نداره ولی زودتر دندون لق رو در بیارین که اون یکی جاش رو درست پیدا کنه و کج نشه..."
و بعد هم با خنده و شوخی اول با انگشت و بعد هم با نخی که دور دندونم بست دندونم رو درآوردیم...
اینم بگم که وقتی اولش یه کم از دندونم خون اومد با اینکه میدونستم قراره خون بیاد و نباید بترسم ولی بی اختیار یه کم گریه کردم و در حین گریه به مامانم میگفتم: " اصلا ولش کن، من دندون لق نخواستم!"
و الان در این لحظه یه کیهان با یه دندون کمتر از همیشه اش داره برای شما خاطره مینویسه، خوشوقتم...
پی نوشت: میخواستم براتون عکس هم بزارم ولی چون از دندونهای پایینیه، عکسی که بخواد جای خالی دندون رو نشونن بده خیلی زشت می افته و منم به عکس حسسااااااااسسس... اینه که مامانم از خیرش گذشت
|