ما دو تا داداشیم

اون سومی رو نمیدونیم قراره داداشمون باشه یا...!؟

خاطرات من از پاریس

هفته پیش رفتیم پاریس، جاتون خالی، خیلی خوش گذشت... اونجا با بلندترین طاق نصرت جهان، لادفانس عکس گرفتم...

 

Image and video hosting by TinyPic

 

عکس پایینی رو هم با طاق نصرت تریومف، یا پیروزی گرفتم... مامان بخاطر این عکس یه شیرجه اساسی رفت تو خیابوننیشخند

 

Image and video hosting by TinyPic

 

من در همون خیابونه که آخرش لیزه نیشخند............ شانزه لیزه....

 

Image and video hosting by TinyPic

 

من و سارکوزیشیطان

 

Image and video hosting by TinyPic

من و ایفلعینک

 

Image and video hosting by TinyPic

یه چیزی هم بگم بخندین...رفتیم به دیدن مقبره ی ناپلئون، اونجا تعداد زیادی سرباز با لباسهای قشنگ داشتن برنامه اجرا میکردن و بعد هم برای گرفتن عکس یادگاری همه شون جمع شدن روی پله های ورودی ساختمان مقبره... من اول یه عکس  از دور باهاشون گرفتم............. بعد مامان و بابا هی گفتن برو پیششون بایست تا عکس بگیریم، من هم  خجالت رو کنار گذاشتم و رفتم جلو، ولی هنوز کاملا برای عکس گرفتن آماده نشده بودم که یه دفعه سربازها همه با هم هووووووووووووووووووو کشیدن، فکر کنم عکسشون رو گرفته بودن و خوشحال بودن که برنامه تموم شده!!

و این شد که من یه دفعه از صداشون ترسیدم و نتیجه اش این عکس شدخجالت

 

Image and video hosting by TinyPic

میبینین؟ همه دارن به عکس العمل من میخندننیشخند

از پاریس برای خودم یه جاکلیدی ایفل خریدم و به دسته کلید دوچرخه ام وصلش کردم، و با اینکه خیلی وقته که با دوچرخه نمیرم مهد کودک، ولی دسته کلیدم رو با خودم میبرم و ایفلش رو به دوستام نشون میدممژه

 

  
نویسنده : کیهان جوادی ; ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧
تگ ها :

فارسی را پاس بداریم!

دیروز کیهان به جشن تولد دوستش داوید دعوت شده بود، وقتی از جشن بر میگشتیم کیهان برامون همه چیز رو تعریف کرد...

این نوشته جریان جشن تولد رفتن کیهانه از زبان خودش:

اولش که رفتم اونجا مامان داوید ما رو برد به  Spiel platz  که نزدیک خونه خاله هانیه ایناس، بعد گفت میخوایم اینجا Schatz finden  کنیم،  ما توی   Spiel platz دنبال Schatz  گشتیم ، اونجا یه ضربدر پیدا کردیم که معلوم بود Schatz  همونجاس!

ولی برای در آوردنش Schaufel  نداشتیم، بعد هیچ Idee نداشتیم که چکار کنیم، بعد من به مامان داوید گفتم: یه سنگ برداریم بزنیم روی ضربدره ولی اون گفت : نه!"

بعد نتونستیم اون ضربدر رو خراب کنیم،بعد Bruder داوید رفت Schule نزدیک خونه خاله هانیه اینا، که خودش هم اونجا درس میخونه، و اونجا یه چیز هایی قایم کرد، بعد ما رفتیم پیداشون کردیم...

من این Stern و این Stein رو پیدا کردم...

بعد از اون هم برگشتیم خونه اشون و پیتزا و Pommes  و Ficsh  و Saft  خوردیم.

داوید دو تا Geschwester داره...  یکیشون دختره، اون یکی هم پسره!

مامانش برای جایزه بهمون این Flugzeug و این BON BON ها رو  داد...

وقتی مامانش بهمون جایزه داد، من بهش گفتم: " !!! DU BIST GANZ NETT!"

حالا با این Stein میخوام یه  Kette درست کنم، آخه این  Steine وقتی آفتاب بهش میخوره gleissen میشه!!!

.

.

.

و کیهان در راه پله ی خانه: مامان داوید خیلی lieb  بود!

 

 محل بازی کودکان Spielplatz

 گنج پیدا کردن Schatz finden

  گنج  schatz

 بیل schaufel

 ایده Idee

برادر Bruder

مدرسه Schule

 سنگ Stein

 ستاره Stern

 سیب زمینی سرخ کرده Pommes

 ماهی Fisch

 آبمیوه Saft

 خواهر و برادر Geschwester 

 هواپیما Flugzeug

 آبنبات و قاقالی لی BON BON

  تو خیلی مهربونی! DU bist ganz Nett

 گردن بند Kette

 درخشش gleissen

 دوست داشتنی lieb

 

  
نویسنده : کیهان جوادی ; ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧
تگ ها : ه