ما دو تا داداشیم

اون سومی رو نمیدونیم قراره داداشمون باشه یا...!؟

جشنواره گل هلند

هفته پیش روز شنبه، رفته بودیم جشنواره گل هلند، توی یه شهری که ٣٠-۴٠ کیلومتر بعد از آمستردام بود و اسمش هم "لیسه" بود... اینطور که از مامان و بابام شنیدم خیلی وقته که هر سال اونجا این جشنواره برگزار میشه.

من عاشق بوکردن گلها هستم، برای همین هم از وقتی پامون رو توی جشنواره گذاشتیم، هر گلی که دیدم اگه شده بود که روی زمین دراز بکشم که بتونم بوش کنم،این کار رو کردم...

خیلی از گلها هیچ بویی نداشتن ولی خیلی قشنگ بودن...

بعضی از گلهای دیگه انقدر بو داشتن که سرم گیج میرفت...ابله

بعضی از گلها انقدر بزرگ بودن که تمام صورتم توشون جامیشد و نوک دماغم پر از گرده گل میشد!زبان

 

توی نمایشگاه یکسری آدمهایی اومده بودن که لباسهای گرگ و خرگوش و ... پوشیده بودن و بچه ها رو سرگرم میکردن

من ازشون خیلی خوشم اومد، آخه با اینکه خیلی بزرگ بودن، ولی مهربون بودن ، من خیلی دوستشون داشتم...فرشتهبغل

 

راستی یه زمین شطرنج بزرگ هم اونجا درست کرده بودن که من رفتم و کلی مهره ها رو توش جابجا کردم، مثلا اسب سیاه رو برداشتم و بردم پیش اسب سفیدها و سربازها رو هم یکی در میون بردم و اونور صفحه گذاشتم! نمیدونم چرا یه دختره که از من بزرگتر بود همه اش میخواست سربازها رو توی ردیف دوم بچینه؟ ولی من خوشم نمی اومد، وقتی همه ردیفی شبیه هم و جفت هم بودن خیلی قشنگ نبودن!نیشخند

 

راستی بعد از اینکه ناهارمون رو خوردیم یه سر هم رفتیم دریای شمال رو دیدیم و من برای تبرک هم که شده بود رفتم و پایی به آب زدم، ولی راستش اصلا ازش خوشم نیومد، آخه با اینکه روز گرم و آفتابیی بود ولی دریا خاکستری رنگ بود و اصلا شفاف و درخشان نبود، و من که همین ٢-٣ ماه پیش کلی با مدیترانه حال کرده بودم، اصلا این دریا رفتن بهم نچسبید!خمیازه

این هم از سفر یکروزه ما به هلند... امیدوارم از عکسها هم خوشتون اومده باشهچشمک

 

 

  
نویسنده : کیهان جوادی ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :

دروغ اول آپریل!

روز 12 فروردین، که اول آپریل بود وقتی کیهان به خونه برگشت، با قیافه و صدایی هیجان زده و با کلمات یکی در میان فارسی و آلمانی بهم فهموند که امروز اول آپریل بوده و توی مهد کودک همه به هر صورتی که میشده سعی میکردن همدیگه رو سر کار بزارن و وقتی طرفشون رودست میخورد بهش میگفتن : " آپریل آپریل!"

من هم براش توضیح دادم که آره ما هم همینو داریم ولی روز 13 بدر این کار رو می کنیم و بهش میگیم دروغ 13!

خلاصه وقتی دیدم خیلی خوشش اومده برای اینکه بیشتر با هم بخندیم، بهش گفتم بیا فردا به بابا یه دروغ 13 بگیم و خوش بگذرونیم!

کیهان گفت بعد میتونم بهش بگم " آپریل آپریل" ؟

گفتم اگه دوست داشتی میتونی بگی... و بعد هم  با همدیگه سر اینکه چطوری بابا خدایار رو سر کار بزاریم، با همدیگه فکر کردیم...

کیهان اولین پیشنهادش این بود که :" به بابا میگیم توی این بطری آب نیست و بعد آب رو میریزیم رو سرش!!!، و بعد من بهش میگم آپریل آپریل!!!

گفتم باشه حالا در موردش تصمیم میگیریم و دیگه یادم رفت...

عصر شد و بابا خدایار از سرکار اومد و نشسته بودیم داشتیم مرد دوهزار چهره رو میدیدیم که دیدم یه دفعه صدای بابا خدایار بلند شد که این چی بود دیگه؟

نگاه کردم دیدم یه لیوان آب توی دستشه و قیافه اش هم در همه!

کیهان هم خوشحال از اینکه کلکش گرفته داد زد: " آپریل آپریل!!!"

خیلی صحنه خنده داری بود، کیهان یه لیوان آب گرم از شیر آب پر کرده بود و آورده بود به باباش داده بود و گفته بود آب یخه!... برای باباش که موضوع رو تعریف کردم کلی با هم خندیدیم و من فهمیدم که این بچه در تمام این مدتی که از صحبتهای ما میگذشته داشته به این فکر میکرده که چطوری باباش رو سرکار بزاره!

 

  
نویسنده : کیهان جوادی ; ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :

یک شب در مهد کودک

از دو - سه هفته پیش مربی مون آندریا بهمون خبر داد که بچه هایی که سال آینده مدرسه میرن-schulkind_ میتونن یه شب توی مهد کودک بخوابن...

خیلی خوشحال بودم که من هم میتونم با دوستام و آندریا شب رو توی مهد کودک بخوابم.

توی این مدت کم کم برنامه شکل گرفت...

یه روز برای هر کلاس سرگروه انتخاب کردیم... من توی کلاس جوجه تیغی هستم_ Igel gruppe-

سرگروههای کلاس ما داوید و یانیک شدند که سنشون از همه ما بیشتر بود.

روز دیگه سرگروهها از بچه های گروه در مورد غذایی که میخوان شب توی مهد بخورن سوال کردن و در واقع رای گیری کردیم...

یه روز دیگه بهمون گفتن که شبی که توی مهدکودک میخوابیم، قراره توی حیاط آتیش روشن کنیم و دور هم خوش بگذرونیم... برای همین هر کدوممون با کمک آندریا یه تیکه چوب از اسباب بازیها برداشتیم و روش آرزومون رو نوشتیم که وقتی آتیش روشن کردیم اونو توی آتیش بندازیم_wunsch holz_من آرزو کردم که همه وسایلی رو که عکس مرد عنکبوتی دارن داشته باشمخیال باطل

یه روز هم جاهای خوابمون رو توی کلاس مشخص کردیم و با آندریا کاردستی درست کردیم، رختخوابهای رنگی از کاغذ، با آدمکهای کاغذی که براشون چشم و ابرو نقاشی کردیم و توی رختخوابها چسبوندیم و اسممون رو روش نوشتیم و به تابلوی کلاس زدیم...

خلاصه روز به روز به شب موعود نزدیک میشدیم، تا اینکه بهمون یه رضایت نامه دادن که مامان یا بابا امضاش کنن . توش وسایل لازممون رو هم نوشته بودن...

وسایل لازم:

تشک، پتو، بالش، لباس خواب، لباس اضافه برای اتفاقات احتمالی!!!، چراغ قوه و عروسک خاصی که ممکنه هر کدوم از بچه ها موقع خواب دوست داشته باشن توی بغلشون بگیرن... که من گربی رو با خودم بردم( همون گربه چکمه پوش که مامان جون تورانم قبل از اینکه من بدنیا بیام بافته بود و پارسال عید بهم داد، از اونموقع هیچوقت ازش جدا نشدم و حتی سفرهای ایتالیا و فرانسه هم با خودم بردمش)

تا یک روز مونده به شب جمعه که قرار بود توی مهدکودک بخوابیم، مامانم هیچی برام آماده نکرده بود و من همش استرس داشتم که نکنه چیزی کم و کسر داشته باشم، ولی دیگه دلم طاقت نیاورد و روز پنج شنبه از مامان خواستم وسایلمو آماده کنه...

مامان شروع کرد به آماده کردن تشک و پتو و بالش و برام ملحفه تمیز و جدید گذاشت و بعد هم یه کیف برداشت و لباسهام رو توش گذاشت و گذاشت گوشه اتاق...

برای اینکه بیشتر بهم خوش بگذره بهم گفت: " بیا توی رختخوابت بخواب ببینم خوشت میاد؟ راحتی؟"

وقتی توی رختخواب خوابیدم، یه دفعه بغض کردم، آخه تازه یادم افتاده بود که وقتی شب بخوام مهد کودک بخوابم دیگه از پای تلویزیون با بابا دراز کشیدن و به خواب رفتن خبری نیست... دیگه بابا یا مامان آخر شب بیدارم نمیکنن تا برم دستشویی و بعد هم بیان منو ببوسن و شب بخیر بگن و برن بخوابن...

اشکم داشت در میومد که مامانم گفت: " خوش بحالت، من تا حالا هیچوقت توی مهد کودک نخوابیده بودم، کاش مامانا هم میتونستن بیان..."

خلاصه تا فرداش که موقع رفتن به مهد کودک شد من یه ور دلم خوشحال بود و یه ور دلم ناراحت...

ولی واقعا اونشب خیلی خوش گذشت، اولش که رفتیم رختخوابامون رو پهن کردیم و از نبود آندریا توی چند دقیقه استفاده کردیم و با بچه ها کلی روی رختخوابها بپر بپر کردیم...

بعد هم رفتیم توی حیاط و آتیش روشن کردیم و چوبهای آرزومون رو توش انداختیم و آخر سر هم بهمون گفتن توی حیاط براتون گنج قایم کردیم و باید شما پیداش کنین، با بچه ها دویدیم و دویدیم تا کل حیاط رو که خیلی هم بزرگه گشتیم و گنج رو پیدا کردیم، برای هر بچه یه دونه بالش شبیه ابر درست کرده بودن و اونجا گذاشته بودن!

دیگه کم کم موقع شام شد، برای شام سوسیس و مخلفاتش رو آماده کرده بودن، خوردیم و لباسهامون رو عوض کردیم و رفتیم توی رختخواب و مدتی با هم حرف زدیم تا خوابمون برد...

جاتون خالی شب فوق العاده ای بود، من که دوست دارم هر شب توی مهد کودک بخوابم چون خیلی خوش میگذره ولی وقتی بابا صبح شنبه اومد دنبالم و برگشتم خونه، مامان انقدر منو بوسید و گفت جات تو خونه خالی بود، که دلم براش سوخت و گفتم:"خیلی خوش گذشت ولی چون شما ناراحت میشین دیگه شب جایی نمیرمنگران"

  
نویسنده : کیهان جوادی ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :