ما دو تا داداشیم

اون سومی رو نمیدونیم قراره داداشمون باشه یا...!؟

از همه جا، از همه رنگ

اول اینکه خیلی وقته آپ نکردم، شرمنده، این به دلیل این نیست که شیرین زبونی و حاضر جوابی نکردم توی این مدت، بلکه به این دلیله که تعطیلات کریسمس طولانی شد و من هم که مهدکودکم تعطیله و توی خونه موندم و دیگه روال کار و زندگی رو از دست مامانم در آوردم.
همش پای کامپیوتر میشینم و بازی دانلود میکنم و باهاشون بازی میکنم.
( شمردین چند تا این گفتم توی این دو خط بالا؟)

دوم، دیروز خان دایی جونم از مالزی یه سری عکس برامون فرستاده بود که وقتی دیدمشون یه دفعه رفتم تو فکر و به مامانم گفتم: " کاشکی منم بزرگ بودم و میرفتم مالزی با دوستام عکس میگرفتم برای همه میفرستادم."

سوم، امروز که مامان و بابام سر صبحانه داشتن حرف میزدن( علیرغم این که همیشه بهشون میگم سر غذا آدم حرف نمیزنه!!!)، مامان میگفت:" بابام برای داداشم که مالزیه نگرانه، میگه تو با شوهرتی خیالم راحته ولی اون تنهاس"
منم زودی جواب دادم:" خوب دایی هم زن میگیره!"

چهارم، در مورد مارمولکم که دیگه زیاد مطمئن نیستم که خوشگله، باید بگم که بعد از حدود 2 هفته هنوز همونطوری توی پلاستیکش با شکم پاره مونده و من هم اصلا باهاش بازی نکردم.
تازه در یک اقدام جوانمردانه که از خلق و خوی ورزشکاریم ناشی میشد، به مامانم پیشنهاد دادم که اونو بندازه بیرون.
آخه من که نمیتونم ناراحتی مامانم رو ببینم. آخه خودم شنیدم که داشت به بابام میگفت از اون موقعی که اون مارمولک اومده تو خونه احساس میکنم امنیت جانی ندارم!!!

پنجم نداریم، لطفا مزاحم نشوید.
  
نویسنده : کیهان جوادی ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ دی ۱۳۸٦
تگ ها :