ما دو تا داداشیم

اون سومی رو نمیدونیم قراره داداشمون باشه یا...!؟

کارناوال جنگل جادویی

سلام، دو سه روز پیش توی مهدکودکم یه کارناوال داشتیم به نام جنگل جادویی.
جریان این بود که هر کی باید خودشو شبیه یه حیوون میکرد، من اول پروانه رو انتخاب کرده بودم، ولی وقتی با مامانم رفتیم لباسشو بخریم، دیدیم همه لباسهای پروانه ای دختروونه هستن.

پس به مامانم گفتم میخوام فیل باشم. ربطشو خودتون حدس بزنین.

مامانم هم برام یه لباس فیل خرید.

مربی مهد کودکم آندریا- که توی پست ( جل الخالق) از نوشته های دی ماه ازش نوشتم- به مامانم گفته بود میخواد برای روز کارناوال پروانه بشه، اگه شما بدونین، این مامان من داشت از فضولی میمرد که ببینه آندریا با اون هیکل عظیم الجثه اش چطوری میخواد پروانه بشه، انقدر این موضوع فکرشو مشغول کرده بود که روز کارناوال، برای اینکه از من و صد البته آندریا عکس بگیره، 45 دقیقه دیر به کلاس زبانش رسید، برای اینکه شما هم ببینین کنجکاوی مامانم بی دلیل نبوده عکساشو میزارم ببینین.

اون جادوگره هم که توی عکسا میبینین، نادیاست، اونم مربی منه.

اون دوستمم اسمش بابه. همونه که صداش میکردم اسپانچ باب.




  
نویسنده : کیهان جوادی ; ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :