ما دو تا داداشیم

اون سومی رو نمیدونیم قراره داداشمون باشه یا...!؟

بیاین با هم بخندیم

مامان ناهید با ناراحتی به دوستش: بیچاره زن عمو از ناراحتی آب شد.

کیهان با نگاه عاقل اندر سفیه: مامان، مگه زن عموت بستنیه که آب شده؟


مکان: فرودگاه هامبورگ

زمان: بدو ورود به آلمان

بابا خدایار و مامان ناهید سرگردان از این و اون می خوان براشون پولشونو خرد کنن تا بتونن چرخ دستی حمل ساک بردارن.

کیهان: بابا... بابا...

بابا: الان نه کیهان، صبر کن. بعدا بگو.

کیهان: آخه مگه پول خرد نمی خوای؟ همه با اون دستگاهه که اونجاس پولشونو خرد می کنن.

بابا:

 

روز اول مهد کودک در آلمان تمام شد وکیهان به خانه برگشت.

مامان: کیهان! میوه می خوری؟

کیهان: ناین.( نه آلمانی)

مامان: آفرین باهوشک من! چه خوب یاد گرفتی!!!

 

روز دوم مهد کودک در راه برگشت به خانه.

کیهان: مامان ناهییییییییییید...

مامان: جونم؟

- امروز مربی مون یه کاغذهای قشنگی به بچه ها داد برای خودشووووووووووووون.

- خوب؟ تو هم گرفتی؟

- نههههههههه!!!

- چرا؟

- نمیدونم، اون به من گفت توهم میخوای؟ منم گفتم ناین!!!

-  مگه نمی خواستی؟

- چراااا، ولی فقط ناین رو بلد بودم.



 
  
نویسنده : کیهان جوادی ; ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٦
تگ ها :