.....................پیشرفتهای روز به روز نیک یار

نیک یار قشنگ ما امروز 2 ماه و 10 روزه شده... دیگه خیلی وقته که وقتی از کنارش رد میشیم گردنش رو میچرخونه و با نگاهش دنبالمون میکنهقلب

و همینطور هم خنده های شیرینی برامون میکنه که دل همه مون رو میلرزونه... بعد از هر بار شیر خوردن وقتی حسابی سیر شد و سر حال شد، شروع میکنه به حرف زدن و آغو آغو میکنه، انقدر با دقت و قشنگ حرف میزنه که آدم دلش میخواد همینطوری باهاش حرف بزنهماچ

 

Image and video hosting by TinyPic

دیروز براش روی زمین یه پتو پهن کردیم و روی شکمش خوابوندیمش روش... و وقتی شروع کرد به پا زدن و جلو رفتن، همه مون هیجان زده شده بودیم...

خلاصه اینکه این نی نی ملوس توپولی ما داره روز بروز بزرگتر میشه، و هر دفعه که کار جدیدی انجام میده، برامون کلی جالبه...

راستی از دو سه روز پیش این آقای کوچول خان وقتی میشینه توی تاب، میخواد بلند شه و بخاطر همین دیگه باید حتما وقتی میزاریمش توش کمربندش رو هم ببندیم، چون خطر سقوط دارهتعجب

 

Image and video hosting by TinyPic

/ 6 نظر / 29 بازدید
سحر

مسافر از کنارِ من ساکتُ بی صدا گذشت رفت تا تو خاطرات من شاید بشه یه سرگذشت مسافری که هر قدم با منُ مثلِ سایه بود منُ تو غُربت جا گذاش، رَف با بودُ نَبود مسافِرِ خسته ی مَن، مَن از تو خسته تَر بودم تُو رفتیُ پَر کشیدی، مَن که کبوتر نبودم رفتی رسیدی آسمون، خوب می دونم قَد کشیدی امّا تو آینه ی َسَفر، چشمای خیسُ ندیدی دلم می خواد داد بزنم، نفرین بِه هر چی سَفرِه آخرِ قصّه ی سفر، این عشقِ که دربِدرِ سفر اَگِه قصّه باشه، آخرِ قصّه مُردَنِ از غصّه دل شکستنُ، به گریه دِل سِپردن ِ مسافِرِ ساده ی من، از کی فرار کردی بگو نیستی ولی خیالِ من، نشسته با تُو روبرو فاصِله بینِ منُ تُو، دُرُستِه صد تا نَفَسِه امّا هوای ِ سبزِ تُو، پیشِ دلَم تو قَفسِه.... سلام روزت بخير باشه...من از اومدن به كلبه قشنگ شما سير نميشم....راستي اگه قابل دونستي به كلبه حقيرانه من هم يه سربزن ...يه سري لينك تازه هم بالاي صفحه گذاشتم دوست داشتي يه نگاهي بنداز...روز قشنگي رو پيش رو داشته باشي مهربان[گل]

اصلان الابخشی

چطوری با با توپ توپی امید که صد سال زنده باشی

عمو علی یار

سلام نیک یار عمو میبینم که برای هم بازی شدن با کیهان داری کلی پشرفت میکنی.[گل]

عمو علی یار

سلام کیهان کلاس اولی شدنت مبارک. یاد گرفتن و یاد دادن از بهترین کارهای هستش که آدم میتونه انجام بده. حالا دیگه کم کم خودت به دنیای کتابها و داستانها وارد میشه دنیایی که پر از شگفتیهاست. یادم میاد وقتی کلاس اول ابتدایی رو تموم کردم رفتم کتابخانه روستامون (ازناو) و عضو شدم و یه کتاب امانت گرفتم به نام جنگل سبز. اون اولین کتاب داستانی بود که خوندم. حالا ببینم اولین کتاب داستان تو چی هست. برا عمو بنویس وقتی کلاس اول رو تموم کردی. راستی اولین کتاب داستانی که بهار خوند وفتی کلاس اولش تموم شد همین یکی دو ماه پیش اسمش هست: آب و هوا. چند تا داستان خیلی قشنگ درباره فصلها و اتفاقاتی که برای حیوانات و گیاهان می افته. رفتی ایران بگو بابات بره از کتاب فروشی روبروی دانشگاه تهران بخردش برات خیلی جالبه. به بهار بگو یکیشونو برات بخونه. اسم یکی از داستاناش هست: در انتظار بهار.

خاک بر سرت

در کل خیلی خری کونی