.............تولد شش سالگی من

از 6 تا جشن تولدی که مامان و بابام برام گرفتن تا حالا، 3 تاشون ایران بوده و 3 تاشون آلمان... بابام چند روز پیش با یه حساب سر انگشتی نتیجه گرفت که من تا حالا بیشتر زندگی ام رو در آلمان گذروندم، درسته که از این 6 سال فقط 2سال و نیم اش رو آلمان بودم ، ولی اینو حساب کنید که توی یه سال اول زندگی آدم چیزی از زندگی متوجه نمیشه!و توی سال دوم هم که خیلی زندگی اجتماعی ای نداشتم، فقط از سال سوم زندگی ام رفتم مهد کودک که بیشتر خاطراتم هم از ایران مال اون دورانه! یادش بخیر

آره دیگه ششمین جشن تولدم رو توی پارک قشنگ و دنجی که نزدیک خونمونه گرفتیم، دو روز زودتر از روز تولدم جشن رو راه انداختیم، هم بخاطر اینکه روز تعطیل باشه و هم بخاطر اینکه هوا بارونی نباشه!

مامانم از دو هفته قبل از تولدم هر روز میرفت توی سایت هواشناسی و هوای شهرمون رو چک میکرد و آخرش هم موفق شد برام توی فضای باز جشن بگیره...

هم بخاطر ما بچه ها و هم بخاطر باباهامون که از هر فرصتی برای فوتبال بازی کردن استفاده میکنن!

 

Image and video hosting by TinyPic

اونروز طاها صاحب وبلاگ شیطنت های گاه و بیگاه طاها ، امیر حسین صاحب وبلاگ تجربه های کودکی من، کیانا و کیمیا ، پپه "دختر همکار چینی بابام" و تریما" دختر همکار هندی بابام" و پاول " همکلاسی مهد کودکم که خیلی با هم دوستیم" برای تولدم اومده بودن ... به همه مون خیلی خوش گذشت.

 

Image and video hosting by TinyPic

 

Image and video hosting by TinyPic

خاله هانیه مهربونم هم برام یه کیک تولد شبیه 6 انگلیسی درست کرده بود که هم خیلی بزرگ بود و هم خیلی خوشمزهاز خود راضی

 

Image and video hosting by TinyPic

تازه کلی هم اسباب بازی و لباسهای قشنگ برام آورده بودن که خیلی از دیدنشون خوشحال شدم.

وقتی کادوها رو باز کردیم، نوبت به پرواز دادن هواپیمایی شد که بابام برای تولدم خریده بود و خودش برای پروازش بیشتر از من ذوق داشت، دو سه بار اول که میخواستیم پروازش بدیم، هنوز بلند نشده با مغز میخورد زمین ... برای همین با اینکه هواپیمام جنگی بود خاله راحله گفت:" اینکه توپولوفه!"نیشخند

ولی وقتی بابام تنظیمش کرد هواپیمام به طرز زیبایی شروع به پروازکرد و در حالیکه من کنترلش میکردم به طرف دریاچه ی همون نزدیکی رفت و بر فراز دریاچه پرواز قشنگی کرد ولی از بس همه ترسیده بودن که نکنه توی دریاچه سقوط کنه، هیشکی متوجه زیبایی اون پرواز نشد نگرانو بابام هم از ترس سقوطش کنترل رو از من گرفت و خودش از بالای دریاچه به طرف درختها هدایتش کرداوه و سعی کرد با یه فرود اضطراری از سقوطش توی دریاچه جلوگیری کنهخنده

خلاصه جشن خوبی بود و به من و دوستام خیلی خوش گذشت... هورا

اینم بابا و داداشم نیک یار

Image and video hosting by TinyPic

/ 6 نظر / 36 بازدید
بهآریا

کیهان جان تولدت رو تبریک می گیم [هورا]خوبه که تونستین از فضای باز بهره ببرین[لبخند]انشاالاه که 100 ساله بشی وهمیشه خوش وخرم باشی .حالا دیگه بزرگتر شدی وخاطرات مدرسه و....از این به بعد تو وبلاگت می خونیم خاطراتی که خودت هم تو خاطرت به خوبی باقی می مونه.موفق باشی

خان دایی

سلام دایی تولدت مبارک باشه... [ماچ][گل]

علی یار

تولدت مبارک عزیز دل عمو. خوبی؟ میبینم که با بابا خدایارت کارهای هوافضایی ترتیب میدید. از حالا داره تو رو هم هوافضایی میکنه ها. [گل]

عمو علی محمد

سلام کیهانم. خوبی تولت مبارک . بابات چه کار خوبی کرده برات هواژیما کنترلی گرفته آخه از اون روزی که اون هواپیمارو بابات برا اهورا گرفت تو چفدر ذوست داشتی که یکی هم تو داشته باشی و چون می دونستی برا ملایر خریدیم تو هیچی نگفتی عزیزم تو چفدر فهمیده هستی . حتی جمله آخری که می خواستم ازت خدا حافظی کنم رو یادم گفتی هواپیما رو جا نذاری اگه فرصت داشتم همون موثع درش میوردم بهت می دادمش . دوست دارم و تولدت مبارک عزیزم

اصلان الا بخشی

سلام بابا روز اول دبستان رو که بهترین روز زندگی ادم به تو تبریک میگم زنده باشی بابا بزرگ

فائزه

کیهان گلم سلامت میکنم میلاد مبارکت و شروع کلاس اول رو خیلی خیلی تبریک میگم[گل][بغل] امیدوارم زودتر ببینمتون دیگه دلم غش رفته دلم میخواد داداشه ملوستو بخورمش.[ماچ]