دانشمند مدادتراش!

حدود4-5 ماه پیش وقتی یکی از مشق های کتاب پیش دبستانی ام رو که خاله بهاره ام از ایران برام فرستاده بود، خیلی خوب نوشتم، مامانم تلفنی به بابام خبر داد که بدون یه جایزه خوب برای کیهان از سرکار نیای خونه!

وقتی بابام اومد برام یه دونه مدادتراش رومیزی خیلی قشنگ خریده بودمژه

از اون موقع به بعد همیشه مدادهام رو با اون تیز میکنم و خطم هم بهتر شده...

دیشب بابام میخواست با مداد یه چیزی بنویسه، از اونجایی که خودم دوست دارم مدادهام تیز باشن، گفتم: "بابا میخوای برات مدادتو بتراشم؟"

بابا: " آره برو مداد تراشتو بیار برام بتراش"

منم پاشدم و رفتم از توی کمد توی هال مداد تراشم رو بیارم، ولی همینکه در کمد رو باز کردم، مدادتراش نازنینم افتاد و از هم پاشید.

بابا که خیلی عصبانی شده بود، در حالی که نگاهم میکرد گفت: " شکستیش؟ چرا حواستو جمع نمیکنی؟"عصبانی

سریع تکه های مداد تراشم رو از زمین برداشتم و روی میزی که بابا کار میکرد گذاشتم تا بابا درستش کنه... بابا نگاهی به من انداخت و نگاهی به مداد تراش، دوباره به من و دوباره به مداد تراش...

آخر سر گفت: " این پیچش شکسته، دیگه درست نمیشه!"افسوس

ولی من میدونستم که اینطور که بابا میگه نیست، پس گفتم: " بابا، این فلزیه رو بزار اینجا، اینجا رو هم فشار بده، درست میشه!"

بابا هم پاشو کرده بود توی یه کفش و میگفت: " نه،این شکسته، درست نمیشه!"

از من اصرار و از بابا انکار، تا آخر بابا گفت: " مگه تو قبلا دیدی اینو که هی میگی میشه، میشه؟"

آخر مجبور شدم مداد تراش رو به زور از بابام بگیرم و اونجوری که فکر میکردم، اون قطعه فلزی رو گذاشتم و قطعه ی پشتش رو هم گذاشتم "

مدادتراشم درست شده بود، نگاهی به بابا کردم و گفتم: " آه، دیدی؟؟ اینطوریه!"

برق از سر بابام پریده بود و داشت بهت زده به من و مداد تراشم نگاه میکرد و فهمید که من درست میگفتمیول

بابام باورش نمیشد که من اینکار رو فقط با فکر خودم انجام داده باشم، همه اش گیر داده بود که: "اینو از کجا یاد گرفتی؟ توی کارتونی، فیلمی چیزی دیدی؟"

من هم بهش گفتم: " نهههه! خودم وقتی داشتم قطعاتش رو از زمین جمع میکردم، فکر کردم باید اینطوری باشه..."

.

.

.

امروز مداد تراشم رو روی پشت صندلی گذاشته بودم، از بابا پرسیدم: " بابا، به نظرت این اینطوری می ایسته؟"

بابا: " نه! می افته، میشکنه"

من :" مهم نیست، آخه من دانشمند مدادتراشم!"چشمک

 

/ 5 نظر / 10 بازدید
بهآریا

به قول خود بابات.........بابا دانشمند[چشمک][ماچ]

طاها

سلام به دوست قدیمی خودم بابا ایول این یکی رو خوب اومدی آخه بزرگا فکر می کنن ما بچه ها فقط شیطونی می کنیم در حالیکه حواسمون به همه چیز هست امیدوارم درهمه جوانب زندگیت دانشمند باشی[تایید]

عمو علی یار

سلام کیهان داستان با مزه و جالبی بود. عمو جون یه کمم مارو راه بنداز شکستنی کم نداریم......

بهآریا

بابامن رو می بینی همیشه برات می نویسه [قلب][بغل].....اما عمو شما چی[سوال]..........میدونم وبلاگم رو میبینی[چشمک]

عمو علی محمد

آفرین واقعا جالب بود می دونستی فکرت درست انجام دادی تو از اعتماد به نفس بالایی بر خورداری بازم آفرین. [ماچ]